|
پرستوی مهر
|
||
|
شعر-خاطرات شخصی-داستان |
وقتي سرت بر سينه ام بود
اي خوب آيا مي شنيدي
آواي مرغي را كه در صحراي هستي
در جستجوي همزبان پرواز مي كرد؟
وقتي كه آهوي نگاهت مست و مغرور
در سبزه زار چشم من مي گشت آيا
احسا س مي كردي كه هر برگ
با تو حياتي تازه را آغاز مي كرد؟
وقتي شدي پنهان ميان بازوانم
همچون كبوتر هاي توفان ديده لرزان
اي خوب آيا
ان جا كه از غم ها ي تنهايي گريزان
هرگز امن تر از جان من داشت؟
وقتي رخت از شرم باغ ارغوان بود
آيا خبر از آتش پنهان من داشت؟
وقتي كه نرم آهنگ آن موسيقي ناب
ما را به روي بال خود مي برد و مي برد
وقتي همه ذرات ما با آن ترنم
در كهكشان عشق پيچ و تاب مي خورد
اي خوب آيا
در پرده جان تو هم صد گونه خورشيد
زيبا و رنگين مي درخشيد؟
وقتي سرت بر دوش من بود
وقتي تنت چون روح در آغوش من بود
آيا در آن هنگامه آزرم و پر هيز
مي ديدي اي خوب
موج تمنايي دلاويز
در ديده ي خاموش من بود؟
اما من آن روز
ديدم چه زيبا
در نور باران نگاه مهربانت
در آبشاران بلند گيسوانت
روح مرا از آن تمنا
مي شستي اي دوست
با روح خود پرواز مي دادي كه ما را
عشقي بلند و آسماني هست و نيكوست
وقتي كه برگشتيم در باغ
احساس مي كردم كه با تو
نسترن را
صد گونه پرسش بر زبان بود
اما تو با لبخند شيرين در جوابش
انگار مي گفتي كه
ما را
تنها همين پيوند جان بود
اي عشق اي ترنم نامت ترانه ها
معشوق آشناي همه عاشقانه ها
اي معني جمال به هر صورتي كه هست
مضمون و محتواي تمام ترانه ها
با هر نسيم دست تكان مي دهد گلي
هر نامه اي ز نام تو دارد نشانه ها
هر كس زبان حال خودش را ترانه گفت
گل با شكوفه خوشه گندم به دانه ها
شبنم به شرم و صبح به لبخند شب به راز
دريا به موج موج به ريگ كرانه ها
باران قصيده اي است تر و تازه و روان
آتش ترانه اي به زبان زبانه ها
اما مرا زبان غزلخواني تو نيست
شبنم چگونه دم زند از بي كرانه ها
كوچه به كوچه سر زده ام كوبه كوي تو
چون حلقه دربه در زده ام سر به خانه ها
يك لحظه از نگاه تو كافي است تا دلم
سو دا كند دمي به همه جا ودانه ها
قیصر امین پور
با تيشه خيا ل تراشيده ام تورا
در هر بتي كه ساخته ام ديده ام تورا
از آسمان به دامنم افتا ده آفتاب؟
يا چون گل از بهشت خدا چيدهام تو را
هر گل به رنگ و بوي خود ش مي دمد به باغ
من از تمام گلها بوييده ام تو را
روياي آشناي شب و روز عمر من
در خوابهاي كودكي ام ديده ام تو را
از هر نظر تو عين پسند دل مني
هم ديده هم نديده پسنديده ام تو را
زيبا پرستي دل من بي دليل نيست
زيرا به اين دليل پرستيده ام تو را
با آنكه جز سكوت جوابم نمي دهي
در هر سوال از همه پرسيده ام تو را
از شعر و استعاره و تشبيه بر تري
با هيچ كس بجز تو نسنجيده ام تو را
قیصر امین پور
عمري به هر كوي و گذر گشتم كه پيدايت كنم
اكنون كه پيدا كرده ام بنشين تماشايت كنم
الماس اشك شوق را تاجي به گيسويت نهم
گل هاي باغ شعر را زيب سراپايت كنم
بنشين كه من با هر نظر با چشم دل با چشم سر
هر لحظه خود را مست تر از روي زيبايت كنم
بنشينم و بنشانمت آن سان كه خواهم خوانمت
وين جان بر لب مانده را مهمان لبهايت كنم
بوسم تو را با هر نفس اي بخت دور از دسترس
ور بانگ برداري كه بس غمگين تماشايت كنم
تا كهكشان تا بي نشان بازو به بازويت دهم
با همزماني همدلي جان را هم آوايت كنم
اي عطر ونور توامان يك دم اگر يابم امان
در شعري از رنگين كمان بانوي رويايت كنم
بانوي روياهاي من خورشيد دنياهاي من
اميد فرداهاي من تا كي تمنايت كنم؟
فريدون مشيري
هر روز مي پرسي كه:آيا دوستم داري؟
من جاي پاسخ بر نگاهت خيره مي مانم
تو در نگاه من چه مي خواني نمي دانم
اما به جاي من تو پاسخ مي دهي: آري
ما هر دو مي دانيم
چشم و زبان پنهان و پيدا راز گويانند
و آن ها كه دل با يكدگر دارند
حرف ضمير دوست را ناگفته مي دانند
ننوشته مي خوانند
من((دوست دارم )) را
پيوسته در چشم تو مي خوانم
ناگفته مي دانم
من آنچه را بايد احساس كرد
يا از نگاه دوست بايد خواند
هرگز نمي پرسم
هرگز نمي پرسم كه: آيا دوستم داري
قلب من و چشم تو مي گويد به من:(آري)
فريدون مشيري
در ناله بجوش ای مدینه
با من بخروش ای مدینه
ای یاس ستم به خاک برده
ای مریم تازیانه خورده
بی تو چه کند علی از این غم
یک کوفه و صد هزار ملجم
اکنون در باغ یاس بسته است
پهلوی چکاوکان شکسته است
دو زلفونت شب و روي تو ماهه
از اين شب روزگار مو سياهه
دلم شدراهي درياي چشمت
از اين پس كار چشمم رو به راهه
ز دست كفر زلفت داد و بيداد
به درگاهت دل مو داد خواهه
دلم تنها به درگاه تو رو كرد
كه بي روي تو بي پشت و پناهه
ندارم شاهدي جز چشم مستت
كه اشكم شاهد و آهم گواهه
مو خوندم در ازل از نقش چشمت
كه خط سرنوشتم اشتباهه
اگر مشك ختن گفتم به زلفت
خطا گفتم خطا گفتم گناهه
كه در هر حلقه هندوي زلفت
هزاران چين وما چين عذر خواهه
گرفتي كشور دل را به مويي
كه در پشت سرت خيل سپاهه
چه شد حاصل از اين روز وشب اي دل
كه موي مو سفيد و رو سياهه
اگر دست دل ما را نگيري
تموم كار و بار ما تباهه
دلم پيوسته با لطف مدامت
كه لطف ديگرونم گاه گاهه
سماع ياد تو در سينه بر پاست
تموم خانه دل خانقاهه
قیصر امین پور
سر زد به دل دوباره غم كودكانه اي
آهسته مي ترواد از اين غم ترانه اي
باران شبيه كودكي ام پشت شيشه هاست
دارم هواي گريه خدايا بهانه اي
قیصر امین پور
باران بهار برگ پيغام تو بود
يا نامه اي از كبوتر بام تو بود
هر قطره حكايتي شگرف از لب تو
هر دانه برف حرفي ازنام تو بود
قیصر امین پور
ديشب باران قرار با پنجره داشت
روبوسي آبدار با پنجره داشت
يكريز به گوش پنجره پچ پچ مي كرد
چك چك ،چك چك...چكار با پنجره داشت؟
قیصر امین پور
خداوندا دلي دريا به من ده
در او عشقي نهنگ آسا به من ده
حريفان را بس آمد قطره اي چند
بگردان جام و آن دريا به من ده
نگارا نقش ديگر بايد آراست
يكي آن كلك نقش آرا به من ده
ز مجنونان دشت آشنايي
منم امروز ، آن ليلا به من ده
به چشم آهوان دشت غربت
كه سوز سينه ني ها به من ده
تن آسايان بلايش بر نتابند
بلي من گفتم ، آن بالا به من ده
چو با دريا دلان افتي ، قدح چيست؟
به جام آسمان دريا به من ده
گدايان همت شاهانه دارند
تو آن بي زيور زيبا به من ده
غم دنيا چه سنجد با دل من
از ان غمهاي بي دنيا به من ده
چه دلتنگند اين آيينه رويان
دلي در سينه بي سيما به من ده
به جان سايه و ديدار خورشيد
كه صبري در شب يلدا به من ده
ه. ا . سايه
اي عشق همه بهانه از تست
من خامشم اين ترانه از تست
آن بانگ بلند صبحگاهي
وين زمزمه شبانه از تست
من انده خويش را ندانم
اين گريه بي بهانه از تست
اي آتش جان پاكبازان
در خرمن من زبانه از تست
افسون شده تو را زبان نيست
ور هست همه فسانه از تست
كشتي مرا چه بيم دريا؟؟
طوفان ز تو و كرانه از تست
گر باده دهي و گر نه غم نيست
مست از تو شرابخانه از تست
مي را چه اثر به پيش چشمت؟
كاين مستي شادمانه از تست
پيش تو چه توسني كند عقل ؟
رام است كه تازيانه از تست
من مي گذرم خموش و گمنام
آوازه جاودانه از تست
چون سايه مرا ز خاك برگير
كاينجا سر و آستانه از تست
ه. ا. سايه
پيش رخ تو اي صنم كعبه سجود ميكند
در طلب تو آسمان جامه كبود ميكند
حسن ملائك وبشر جلوه نداشت اينقدر
عكس تو ميزند در او:حسن نمود مي كند
ناز نشسته با طرب چهره به چهره لب به لب
گوشه چشم مست تو گفت و شنود ميكند
اي تو فروغ كوكبم تيره مخواه چون شبم
دل به هواي آتشت اين همه دود مي كند
در دل بينواي من عشق تو چنگ مي زند
شوق به اوج مي رسد صبر فرود مي كند
آنكه به بحر ميدهد صبر نشستن ابد
شوق سياحت و سفر همره رود مي كند
دل به غمي فروختم پايه و مايه ساختم
شاد زيان خريده اي كاين همه سود مي كند
عطر دهد به سوختن نغمه زند به ساختن
وه كه دل يگانه ام كار دو عود ميكند
مطرب عشق او به هر پرده كه دست مي برد
پرده سراي سايه را پر ز سرود مي كند
ه.ا. سايه
آري اما آنكه آدم هست و عاشق نيست كيست؟
زندگي بي عشق اگر باشد همان جان كندن است
دم به دم جان كندن اي دل كار دشواري است نيست؟
زندگي بي عشق اگر باشد لبي بي خنده است
بر لب بي خنده بايد جاي خنديدن گريست
زندگي بي عشق اگر باشد هبوطي دائم است
آنكه عاشق نيست هم اينجا هم آنجا دوزخي است
عشق عين آب ماهي يا هواي آدم است
مي توان اي دوست بي آب و هوا يك عمر زيست؟؟
تا ابد در پاسخ اين چيستان بي جواب
بر در و ديوار مي پيچد طنين چيست؟ چيست؟....
قیصر امین پور
دارم هواي گريه خدايا بهانه اي!
قیصر امین پور
|
|